-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 21:45
این وبلاگ درباره یه گروه هفت نفره است که خیلی فدای همدیگه میشن. البته یکی دیگه هم عضو گروه هست، یعنی هشت نفریم، ولی جدا افتادس و برای همین اسم گروهمون شده seven Adblock test (Why?)
سال نو و سیستان
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 10:02
سال جدید هم رسید. بچه ها رفتند مسافرت. امیر و مهکامه و احسان و وحید و جواد و محمود و شراره و دیگه نمیدونم کی، همه رفتند سمت سیستان. ما هم چون میزبان خونواده متین بودیمم نشد که باهاشون بریم. دلتنگ بچه ها هستم. انشاالله از سفر برسند و به دیدارشون برم.
مهمونی خونه وحید
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 10:02
هفته پیش خونه رضا و الهام بودیم و امشب خونه وحید که به اتفاق احسان میزبان ما هستند. ساعت هشت و نیم قراره بریم.
حسینِ لیگ برتر
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 10:02
امروز اولین داوری دوستمون حسین توی لیگ برتر بود. حس خوبی داره دوست آدم به یه جای بالا میرسه. تا باد چنین بادا.
اولین دیدار وحید بعد از سفر صربستان
-
تاریخ: 1397/7/14 ساعت: 10:02
امشب وحید رو بعد مدتها دیدم. اولین بار بود که بعد از سفر صربستان می دیدمش. با امیر بنگاهی اومده بود. طاهر هم رفته مالزی. سرش سلامت.
مهمونی 14 نفره خونه ما
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:02
یکشنبه اول مرداد یه مهمونی مفصل خونه ما برپا بود. عارف و کیمیا از آمریکا اومده بودند و داداشم علی و سعیده به اتفاق رضا و الهام و محمود و شراره و وحید و جواد و حسین و احسان خونه ما بودند. احسان بخاطر مهمونی از تهران اومده بود. خیلی شب خوبی بود و جای بقیه دوستان هم خالی بود. فقط بدیش این بود که هیچ عک...
عروسی امیر
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:02
فردا شب عروسی امیره توی دامغان و هفته بعد هم عروسی توی سمنان. متین امروز رفت رشت و چون هفته بعد من هم باید برم رشت، قطعا به عروسی سمنان نخواهم رسید. به امیر زنگ زدم که اگه مشکلی نیس فردا شب برم دامغان برای عروسیش که حداقل توی یه مراسمش حضور داشته باشم که مثل همیشه قراره خبر بده که هنوز خبری ازش نیست...
15 مهر 96 - با وحید
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:02
امشب باید ماشین رو بیمه می کردم. یهویی وحید زنگ زد و باهاش رفتم بیرون. فکر کنم از معدود دفعاتی بود که بدون متین رفتم بیرون. توی شهر دور زدیم تا صاب بیمه بیاد. به یاد دوران مجردی که کلی پیاده کوچه ها و خیابونها رو گز می کردیم و حرف میزدیم. رفتیم شهر یخی و یه آب هویج بستنی مهمون وحید بودم. خیلی خوش گذ...
دیدار مجید
-
تاریخ: 1396/9/8 ساعت: 9:02
روز شنبه 22 مهر که گذشت، یه دوره آموزشی توی تهران بود که رفته بودیم خونه پریسا دوست متین. از وحید خبردار شده بودم که مجید اومده ایران. شماره اش از توی گوشیم پاک شده بود. شمارشو از وحید گرفتم و بهش زنگیدم. خیلی اتفاقی فهمیدم خونشون کوچه پایین خونه پریسا ایناست. شب باهاش قرار گذاشتم و رفتم دیدنش. آخر ...
کارشناسان تشییع
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
امروز تشییع جنازه آیت الله هاشمی رفسنجانی بود. کارخونه ما رو مجبور کرده بود که بریم سر کار. ساعت 7 صبح که از خونه زدم بیرون دیدم انگار شهر خوابیده، یهو به خودم اومدم دیدم فقط ما بدبختا داریم میریم سر کار. ساعت 6 که رسیدم خونه، همسر رفته بود بیرون و من داشتم پیام های تلگرام رو چک می کردم. دیدم حسین و
وحید از باشگاه آمد
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
وحید بعد مدت ها دوری اومد خونمون و شام دور هم بودیم. متین خوراک لوبیا درست کرده بود. وحید از باشگاه می اومد. می گفت روزی 7-8 ساعت سریال می بینه. یادی هم از خاطره سفر نیشابور و سبزوار کردیم و اون فضانوردی عالی با پراید مست وحید اینا.
یاد دوران مجردی
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
پنجشنبه شب گذشته وحید و امیر شام خونمون بودن. وحید زودتر اومده بود و با هم تحلیف ترامپ رو دیدیم. امیر هم مثل همیشه با بدقولی و تاخیر اومد و شام با هم خوردیم. همسر من رفته بود دیار خودش و تنها بودم. آخر شب علی هم به جمع ما اضافه شد و با هم بودیم و بعد بچه ها رفتند. مدت ها بود مجردی و مثل سابق دور هم ...
آغاز سال 96
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
سال 96 هم رسید. بعد سال تحویل به وحید و امیر زنگ زدم و سال نو رو تبریک گفتم. پارسال امیر و وحید هر دو مجرد بودند و امسال امیر متاهل. انشاالله وحید هم به جمع متاهل ها بپیونده. آمین
ایذه
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
وحید توی تلگرام پیغام داد که رفته ایذه و جای من خیلی خالیه. گفتم با خونواده رفتی؟ گفت نه. گفت با احسان رفته. گفتم یاد مجردی ها بخیر که همش با هم اینور اونور بودیم. بعد پرسیدم که مثل سفر نیشابور و سبزوار که من و وحید و احسان رفته بودیم، تو فضان؟ که گفت آره و چقدر خندیدم. ما فردا انشاالله از رشت برمیگ
عید دیدنی امیر و همسر
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
جمعه 4 فروردین، امیر و مهکامه و رضا و سمانه و نیکا اومدن خونمون. بگذریم که امیر مثل همیشه زنگ زد و دو ساعت بعد اومد. انگار توبه گرگ مرگه. نیکا برامون شعر خوند، اونم شعرهایی که خودش گفته بود. فکر کنید یه دختر 8 ساله شعر بگه، اونم شعرهای با قافیه و چفت و بست دار. بعد چند تا عکس یادگای گرفتند و رفتند.
مهمونی سون جی بکسی با غیبت امیر و غلامرضا
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
روز دوشنبه 7 فروردین، همه خونه رضا دعوت بودیم. وحید اومد دنبال من و متین و با هم رفتیم خونه رضا. اولین مهمون هایی بودیم که می رسیدیم. بعد احسان اومد و حسین و بعد طاهر و میترا و باربد هم اومدند. خیلی خوش گذشت. باربد خیلی شیرین شده بود. از جمع 7Gbax فقط امیر و غلامرضا نبودن.سه شنبه 8 فروردین، از سر کا
محسن و خواهرزنش
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
امشب بعد قرنها محسن بهم زنگ زد. خیلی تعجب کردم. گفت هوای خواهر خانمش رو داشته باشم که شاگردشه. گفتم خیالت راحت که ترم آخر تدریسمه و یه نمره ای بهش میدم که هم تو خوشحالی شی و هم من سربلند :)
شب نشینی خونه ما با طاهر و میترا
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 3:32
دیشب طاهر و میترا اومدن خونمون. درسته حدود یه ساعت و خورده ای از زمان موعود دیرتر اومدن، ولی شب به یاد موندنی ای شد. باربد رو خواب کردن و تنها اومده بودن. از هر دری حرف زدیم تا اینکه رسیدیم به حرف زندگی خودمون. متین یه چیزی می گفت، بعد می دیدی همون ماجرا رو میترا تعریف میکنه. بعد من یه چیزی می گفتم